جمعه 1404/11/03
سالها پیش داستانی خوندم در مورد مدیریت و کسب و کار ، داستان جالبی بود که در این شرایط مُلتهِب اقتصادی شنیدن آن خالی از لطف نیست ، البته تغییراتی جزئی در داستان دادم که تاثیری در نتیجه اخلاقی و علمی داستان نداره ، پس گوش جان بسپارید به حکایت مدیریتی و کسب و کاری :
حکایت اول : شیر متخصص !
یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارِ محل زندگیش دراز کشیده بود و از حمام آفتاب لذت می برد ، روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد
روباه : آقا شیرِ میشه بگی ساعت چنده ؟ … ساعت من خرابه …
شیر : خرابه !؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم .
روباه : جدی !؟… اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره ، فکر کنم پنجه های بزرگ تو خرابش کنه .
شیر : اوه نه دوست من … بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم .
روباه : مسخره است ، هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن .
شیر : میدونی بابت همینه که احمقها ، احمقن ! … ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن .
شیر ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با همون ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت ، روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت پول تعمیر ساعت را داد ، تشکر کرد ، راهش را کشید و رفت.
چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد .
گرگ : سلام آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم … تلویزیون من خراب شده … فکر کنم بُردگرافیکیش سوخته …
شیر : قدمت روی چشم … البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم .
گرگ : ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چَرندی رو قبول کنم ، امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ و تیز بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.
شیر : امتحانش ضرر نداره … به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت بُرد گرافیک تلویزیون گیرت نمیاد.
گرگ با این حرف قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد ، شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت .
صحنه غافلگیرکننده حکایت :
درونِ غارِ شیر چندین خرگوش با هوش و نابغه مشغول کار با مجهزترین و مدرن ترین ابزار و وسایل جهت تعمیر تجهیزات هستند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.
نتیجه گیری اخلاقی حکایت :
اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه ، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن یا بهتر بگم که یکی از عوامل موفقیت هر کسب و کاری نیروی انسانی توی اون کسب و کار هست
حکایت دوم : خرگوش دانشجو !
بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ مطلبی با ماشین تحریر بود ، روباهی که از آنجا رد میشد توجهش جلب شد .
روباه : هی گوش دراز … داری چی کار میکنی ؟
خرگوش : ها !؟ … دارم روی پایان نامه ام کار میکنم .
روباه : چه بامزه ! موضوعش چیه ؟
خرگوش : راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم .
روباه : مسخره است … هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن بخورن .
خرگوش : جدی ؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم .
هردو وارد لانه خرگوش شدند … پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان روباه است از لانه اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود .
چند دقیقه بعد گرگی از آنجا رد میشه .
گرگ : هی ! داری چی کار میکنی ؟
خرگوش : روی پایان نامه ام کار میکنم .
گرگ : هاها … چه با نمک … پایان نامه ات در مورد چیه ؟ … انواع هویج ؟
خرگوش : نه … درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگا رو میخورن .
گرگ : عجب پایان نامه چرندی … کدوم استاد احمقی پروپوزال تو رو قبول کرده … حتی مگس ها هم میدونن که خرگوش ها نمی تونن گرگ بخورن .
خرگوش : جدی ؟ … امتحانش مجانیه … بیا تو خونه تا بهت نشون بدم .
هردو وارد لانه خرگوش می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه این دفعه مشغول خلال کردن دندانش با یک استخوان گرگ است از لانه اش خارج و دوباره مشغول تایپ می شود .
صحنه غافلگیرکننده حکایت :
یک شیر درنده که استاد دانشگاه هست و از شانس خرگوش فقط علاقه به گوشت روباه و گرگ دارد داخل غار لمیده و خرگوش با خیال راحت در گوشه دیگری روی موضوع پایان نامه اش کار میکند.
نتیجه گیری اخلاقی حکایت :
مهم نیست که موضوع پایان نامه یا بهتره بگم کسب و کار شما چقدر احمقانه است ، مهم اینه که استاد راهنمای شما کیه یا بهتره بگم مهم اینه که توی کسب و کارتون با کی مشورت میکنین .
پی نوشت : قرار شد رضا فردا بابت دوره . . . برود فنی و حرفه ای و شاید این آخرین پروپوزالی باشه که قبول میکنم !
