جمعه 1404/06/07
به نام پدر ، پسر ، مادر
مردی را به همراه زن و پسرش سوار ماشین کردم ؛ وامانده ، مستاصل ، ناتوان و آشفته در کنار خیابان و روبروی درمانگاهی بزرگ ایستاده بودند و این روایت عین واقعیت است .
از ظاهر آنها معلوم بود خانواده ای هستند از طبقه یا قشر کارگر و از نحوه سلام کردن شان هم می شد فهمید که اهل ادب اند ولی پریشان .
مرد صندلی جلو ، زن و پسر صندلی عقب ماشین نشستند ، بعد از سلام و تشکر متوجه شدم زن با آن جُسه لاغر و نهیف درد می کشد ، پسر نگران حال مادر است و شوهر درمانده از باری سنگین بر روی دوشش .
نیم نگاهی خریدارانه به مرد کردم ، بدنی سالم ولی دلی شکسته و ته ریشی مذهبی داشت و موهایی که داشت سفید میشد و چهره ای کلافه که ابتدا فکر کردم بخاطر شلوغی و ترافیک مسیر است .
مساجد ، حسینه ها و موکب ها باعث شلوغی و ترافیکی سنگین در خیابان شده بودند ، ده روز اول محرم بود و خِیل عظیم عزادارانی که بعضی برای گشت و گذار آمده بودند و بعضی دیگر که در پیاده رو و خیابان از این سو به آن سو حرکت می کردند شاید در آخرین تلاش هایشان بتوانند شام نذری از این هیاهو بدست آورند.
به محض اینکه راه افتادم بیرون ماشین شلوغی ، همهمه و ازدحام جمعیت و درون ماشین سکوتی سنگین بود تا اینکه پسر این سکوت را شکست .
پسر که از سبیل های تازه سبز شده پشت لبش میشد حدس زد حدود 20 سال سن دارد با طعنه رو به پدرش گفت : امام رضای تو که کاری از دستش بر نیومد حداقل این دکتر یک آرام بخش به مامان داد که دردش کمتر بشه .
پدر رو کرد به من و گفت : سه ماه پیش خانمم را بردم مشهد ، پابوس آقا امام رضا ، از آقا سلامتی و شفاش را خواستم ، از اون موقع هر جا می شینیم این پسر میگه امام رضات اینطور ، امام رضات اونطور .
توی آینه نگاهی به پسر کردم ، پر بود از بغض ، ناراحتی و عصبانیت . خواستم بپرسم که چه مشکلی پیش اومده که پسر گفت : اگه همون سه ماه پیش بجای امام و دعا مامان را برده بودیم پیش یک دکتر متخصص الان اینقدر بیماریش پیشرفت نکرده بود .
پدر : خدا را شکر حالا هم که دکتر گفت چیز خاصی نیست خوب میشه .
پسر : آره خوب میشه ولی سه ماه خدا و پیغمبرت و امام هات باعث درد ما شدند .
پدر : کفر نگو بچه ، چه ربطی به خدا و پیغمبر داره !؟
پسر : ربطش اینه که اگه امام رضات کاری از دستش بر میومد خودش از سم مسموم نمی شد !
پدر رو کرد به من : لاالله الا الله ، آقا تورو خدا می بینی بچه های الان را ، دیگه به هیچی اعتقاد ندارند !؟ همه چی را می خواهند به هم ربط بدند ، تازه اعتقادات بقیه را هم زیر سئوال می برند .
بعد خطاب به پسر گفت : تقصیر اون داییته که میشینه این چرت و پرت ها را برای تو میگه و تو هم گوش میدی .
پسر : کاش شما هم یکبار بجز چرت و پرت های آخوندها به چرت و پرت های بقیه گوش میدادین .
مادر ناله ای خفه و گُنگ کرد و گفت : تو رو خدا بسه ، دوبار شروع کردین !؟
پسر با بغض و عصبانیت بیشتری بیرون را نگاه کرد ، پدر نفس عمیقی کشید ، بنظر از سکوت پسر راضی شده بود اما بنظر حرفی در ته دلش باقی مانده بود .
دو جوان سیاه پوش در حالی که با موتور سعی میکردند راه خودشان را از بین ماشین ها و جمعیت باز کنند به کنار پنجره ماشین ما رسیدند ، جوانی که ترک عقب موتور نشسته بود و پشت پیراهنش نوشته بود ” Only God Can Judge Me ” با لحنی طلبکارانه به ماشین جلویی گفت : ضعیفه این گاریت را یک تکون بده .
راننده ماشین جلویی یک زن بود ، با احتیاط جلوتر رفت تا راه برای یک موتور باز بشه ، راننده موتور زمانی که خواست از کنار راننده زن رد بشه نگاهی تحقیرآمیز به زن کرد و با لهجه اصفهانی گفت : گاز همونس که تو آشپزخونه اس
جوان ترک عقب موتور گفت : اینا فقط میدونن مهریه چیه !
و موتور سوار بین جمعیت گم شد ، پدر رو کرد به من و گفت : جوان های این دوره و زمونه را می بینی ، نه احترام سرشون میشه ، نه خدا ، نه پیغمبر ، شما خودت بچه داری ؟
پدر دوباره شروع کرده بود و این دفعه روی سُخنش من بودم و برای اینکه وارد این بازی نشم فقط گفتم : بله
پدر : چند سالشه ؟
من : 17 سالشه
پدر : دختره یا پسر ؟
من : دختر
پدر : خدا حفظش کنه
من : خدا سایه شما را هم بالا سر زن و بچه اتون حفظ کنه
پدر : دختر شما هم با افکار و اعتقادات شما مشکل داره !؟
برای اینکه دوباره پدر و پسر شروع نکنن به بحث و این صحبت ها ختم بخیر بشه گفتم : اعتقادات قلبی هر کسی مال خودشه من نمی تونم به زور اعتقادات و دین و مذهبم را به بقیه تحمیل کنم و بنظر من مهم احترام بین آدم ها هست .
پدر ساکت شد و این دفعه بنظر پسر می خواست بحث را شروع کنه پس با لحنی مودبانه تر گفت : ما هم بی احترامی نمی کنیم ، اعتقادات بقیه هم به خودشون مربوطه درسته ولی فقط می گیم با اعتقاداتتون باعث ناراحتی بقیه نشین .
مادر دوباره آهی کشید .
پدر رو به پسرش کرد و گفت : حرف تو درسته و منم نخواستم کسی را ناراحت کنم فقط بخاطر همین اعتقادتم کاری را که فکر میکردم درسته انجام دادم .
پسر : آخه اعتقاداتتون اشتباهه و باعث ناراحتی بقیه میشه .
پدر : چه اشتباهی ، آخه من کی را ناراحت کردم !؟
پسر : خدای شما که اینقدر قدرت داره چرا بجای اینکه در مورد ازدواج پیامبر با زن پسرخونده اش آیه بیاره ، در مورد اینکه چطور میشه سرطان را درمان کرد چیزی نگفته ؟
پدر : لاالله الا الله ، کفر نگو بچه !؟ این چرت و پرت ها را از کجات در میاری ؟
پسر : از قرآن .
پدر : خدا بگم اون داییت را چیکار کنه !؟ توی قرآن همچین چیزی هست ؟
پسر : بله ، شما حتی قرآن را هم درست نخوندی .
پدر : لابد تو درست خوندی ؟ ، کجای قرآن همچین چیزی هست !؟
مادر دوباره ناله ای کرد و گفت : نمی تونید دو دقیقه با هم بحث نکنید !؟
پدر ساکت شد و پسر با غیض و عصبانیت خودش را با گوشی موبایل مشغول کرد ، بعد از چند لحظه سکوت پسر گفت : آهان اینها ، آیه 37 سوره احزاب
پدر : چی گفته ؟
پسر : آیه ۳۷ سوره احزاب در مورد ازدواج پیامبر(ص) با زینب همسر زید بن حارثه است .
پدر : آیه قبل و بعدش چیه !؟ خدا یک حکمتی از هر کاریش داره ، چرا همه چی را با هم قاطی میکنید !؟
پسر : مشکل شما همینه که مسئله را یادتون میره و خودتون را توجیه می کنید ، چرا خدا در مورد درمان بیماری ها به پیامبر چیزی نگفته ؟
پدر : لا الله الا الله ، این حرف ها چه ربطی داره به هم !؟
پسر : اگه خودتون هم مریض می شدید و درد میکشیدید همین حرف را میزدی ؟
مادر دوباره ناله ای دردآور کشید ، پدر و پسر هر دو ساکت شدند
زنی جوان و سیاهپوش با آرایشی مخصوص مجالس عذا با ظرف یک بار مصرف غذا با لبخند و عشوه ای پیروزمندانه از جلو ماشین رد شد ، یک لحظه فکر کردم با این ناز و اَدا فقط به من نگاه میکنه ولی متوجه شدم نه تنها به من و افراد داخل ماشین بلکه به همه با این حال و روز نگاه میکند ، بنظر بجز نذری بدنبال جلب مهر و محبت یا هر چیز دیگری بود ، نگاهی با تعجب به پدر کردم ، پدر هم با تعجب نگاهی به من کرد
پسر که بنظر موقعیت را غنیمت شمرده بود گفت : اینم از عذا داراتون
پدر با عصبانیت و این دفعه با صدای بلند گفت : لا الله الا الله ، در دهن من را باز نکن ، هر چی من هیچی نمیگم تو هر چی دلت می خواهد میگی ، چه ربطی داره ، هرچی ملاحظه می کنم هی پُروتر می شی ، می دونم چرا اینقدر یاغی و بی شعور شدی . برسیم خونه تکلیفم را با تو و داییت روشن میکنم !
نه صدایی از پسر و نه ناله ای از مادر بلند نشد حتی ماشین های توی ترافیک هم اوضاع را فهمیده بودند و راه باز شد بنظر موکب های کنار خیابان هم صدای مداحی ها را کم کردند ، آرام توی آیینه به عقب نگاه کردم ، مادر بی صدا اشک میریخت و پسر کوه آتشفشان بود ، آتشفشانی بدون صدا و بدون دود و گدازه
دوست داشتم کاری کنم تا همه حالشان خوب شود ولی بین دعوای پدر و پسر و بین دعوای اعتقادات و آن هم در کنار یک بیمار چه کاری می توانستم انجام بدهم !؟
پدر دست در جیبش کرد و همزمان گفت : آقا ما سر کوچه بعدی پیاده می شیم ، چقدر شد ؟
من : قابل نداره ، مسیرم از همین طرف بود
پدر : دست شما درد نکنه ، خیر زن و بچه ات را ببینی
پسر : آقا متشکر ، لطف کردین
مادر : خدا بهتون سلامتی بده
پدر ، پسر و مادر در شلوغی شهر و من در سکوت شب و سئوال های بی پاسخ گم شدم.
