چهارشنبه 1405/01/05
چقدر حرف برای گفتن هست و چقدر دلیل برای ساکت ماندن و این روزها چه چیزها که نمی بینیم و چه چیزها که نمی شنویم و چه سکوت ها که بر زبان ما است .
بی خیال . . .
درگیر جنگ هستیم و من از چی حرف میزنم !
اولین روز سال نو خانه پدری بودیم و بعد از نهار به دلیل مصرف قهوه پرکافئین و ویژه کورش و ایجاد بی خوابی با همکاری علی ، غزل ، علیرضا رفتیم سراغ خرت و پرت های دوران کودکی من و علی و . . .
بی خیال . . .
درگیر جنگ هستیم و من از چی حرف میزنم !
اسرائیل دیروز ظهر برای سومین مرتبه مجموعه صنایع اپتیک ایران در خیابان کاوه را زد ، و من حوالی 9 شب یک سر به مجموعه اپتیک زدم ، هوا تاریک بود ، برق اون منطقه رفته بود یا قطع شده بود ، صدای موشک یا توهم صدای هواپیما در آسمان شنیده می شد ، باران بهاری در حال باریدن و تمیز کردن شهر بود ولی از دور بوی دود ، انفجار ، تخریب ، ویرانی و وحشت را می توانستید احساس کنید !
از سمت راست خیابان ابوریحان به سمت پل جابر در حرکت بودم و خرابه های اپتیک در سمت چپ و در میان باران و تاریکی نمایان بود ، از روبروی مدرسه رد شدم و شیر سنگی روبروی مدرسه با دهانی باز به سمت خرابه های اپتیک نگاه می کرد ، یکی از پرسنل مدرسه را می شناختم ولی خبری از احوالش نداشتم ، ترکشی که در فلزی مدرسه را پاره کرده بود ، سنگهای توی پیاده رو و شیشه های خرد شده و چراغ های خاموش منازل با شما حرف میزدند ، می گفتند که اینجا چیزی به نام امنیت یا زندگی وجود ندارد و حتی اگر شما توجهی به این علائم نمی کردید مطمئناً باران و تاریکی باعث می شد شما سریع تر از این مکان دور شوید !
از روبروی یک مشاور املاک گذشتم که شیشه های خرد شده ، پارچه سیاه و آگهی ترحیم روی دیوار می گفت اینجا چه اتفاقی افتاده !
رعد و برقی بهاری به این شرایط وحشت را اضافه می کرد .
به چهار راه نزدیک شدم ، خیابان کاوه به سمت پل جابر هنوز بسته بود و ساختمان اداری اپتیک از دور مثل صحنه های آخرالزمانی بود !
صدای هواپیما یا موشک در آسمان شنیده می شد و شاید هم توهم بود که البته هر چه بود باعث می شد سریع از آن منطقه دور شوید و من هم در حال دور شدن یاد این جمله افتادم که :
با مرگ روبرو شدن آدم را تغییر می دهد
و توی این سالها ، زیاد با مرگ روبرو شدم ولی این چهره ای از مرگ نبود که تا به حال دیدم ، آخرین چهره ای که از مرگ دیدم شاید مربوط به 19 دی بود ، بیمارستان غرضی و . . .
غزل سفارش آدامس داده بود پس قبل از برگشتن به خانه از فروشگاهی یک آدامس ، یک چیپس برای پر بودن پلاستیک خرید و چند بستنی خرید کردم ، 500 هزار تومان ! و چیزی که برایم دردناک بود اخباری بود که تلویزیون فروشگاه از قدرت نظامی جمهوری اسلامی در مقابل اسرائیل می گفت !
بی خیال . . .
درگیر جنگ هستیم و من از چی حرف میزنم !
توی خانه بابا دفتریادداشتی پیدا کردم مربوط به حوالی سال 1377 که روزی همینجا از آن خواهم نوشت . . .
پی نوشت : تصاویر و مطالب زیادی در مورد این اتفاقات و این نوشته در شبکه های اجتماعی دولتی وجود داره پس بعضی از دلواپسان جمهوری اسلامی حیدر حیدر کنان مدعی نشوند که من باعث افشای اطلاعات ویا اسرار نظامی و یا حتی تشویش اذهان عمومی شده ام . . .
